گاهی همه نگاهت رو به آسمان است اما دلت در حفره های زمین،
دلت میخواهد یکی از آسمان طنابی برایت بیندازد،
دلت قرص باشد که این طناب پوسیدگی ندارد،
بی محابا چنگ بیندازی،
ترس از پاره شدن و سقوط نباشد.
فقط نفست را در سینه حبس کنی و چشمانت را ببندی و اوج بگیری,
کمی که گذشت آرام آرام چشم باز کنی,
خودت را کمی بالاتر از ابرها ببینی.

سرمای نسیم آن بالاها را روی صورتت حس کنی.
شبیه حس نوازش همان دستی که طناب را برایت انداخت!
آرام آرام گونه هایت از نم باران خیس شود
و تو حس کنی خیس بوسه های همانی شدی که طناب را برایت انداخت!

بعد حس گرمای آرامش بخشی را داشته باشی از نوازش دست های خورشید،
شبیه گرمای آغوش همانی که طناب را برایت انداخت!
پلک هایت سنگین شود در این گرما و به خوابی آرام فرو روی،
و با چشمک ستارگان چشم باز کنی.
و نگاه پر از روشنی و عشق ماه اولین نگاهی باشد که مهمان نگاهت میشود.

روی برگردانی نگاه همانی که طناب را برایت انداخت با نگاهت هم نشین شود!
وقتی همه آرامش نداشته ات با همین نیم نگاه باز گردد
دیگر حرفی برای گفتن نمی ماند!